سفارش تبلیغ
اخبار جدید
اخبار جدید
روایت گر حدیث ما که بدان دلهای شیعیانما را استوار می دارد، از هزار عابد برتر است [امام صادق علیه السلام]
شب بارانی من
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» وقتی دل تنگ می شوی

دلت حسابی گرفته

تنهایی تنهای تنها....

گلوت فشرده میشه نه می تونی حرفی بزنی نه میتونی چیزی بخوری

یه دفعه چشمات نم ناک میشه ...

پلک هات ....مژه هات ....و بعد هم گونه هات خیس میشه ....

اما یه دفعه متوجه میشی اصلا تنها نیستی یکی هست که همیشه باهاته.....حس خیلی جالبیه

اون وقتها خدا رو این جوری تعریف میکردم  اونی که به همه  ی حرف هات گوش میده و هروقت بخوای یا حتی نخوای کنارت هست ....

درجه این حس عمیق رو بیارین پایین یعنی این رو این حس رو میگم بخواین با گوشت و پوست و استخونتون حس کنید .....

باید حالتون مثل امروز من باشه دلتون داغون باشه و قلبتون تند تند بزنه ضربان قلبم الان 2 روزه از 125 پایین نیومده .....دلم شکست دلم حسابی تنگ شده

تلفن ها هم که الحمدلله  به درد شرکت های ایرانسل و همراه اول می خوره ...دعوا

توی این بحران یه نفری هست که اصلا تنهام نمی ذاره نمی تونه بذاره ....دوست داشتن

اونم علی گلمه حداقل تا 3 ماه دیگه با مامانه .....

اولش فکر نمی کردم این همه با احساس باشه ....

الهی فداش بشم یه ریز داره ابراز محبت میکنه جالب بود

جدی میگم ....تا یه ذره ناراحت میشم مثل این که خودش ناراحت شده باشه شروع میکنه به مشت و لگد و سر و صدا ....وااااای

خودم هم باورم نمی شد این همه منو درک کنه ....سعی میکنم خودم رو کنترل کنم

اما دست خودم نیست زود دلم به شور زدن میافته .... امروز دوباره به دکترم زنگ زدم 

زنگ زدم مطبش و با بدبختی باهاش حرف زدم .دعوااز بس این منشی ها بد اخلاقن ...

گفتم تپش قلبم بهتر نشده گفته روزانه 12 تا لیوان آب بخورم تا آروم شم ؟!

حسابی دل گیرم حسابی ...

از ساعت 5:30 صبح تا حالا منتظر بودم .....تلفن نزدن بعد هم میگه پیام دادم بهت هم رسیده ...!!! خوب منم پیام دادم بهت رسید؟؟؟؟

از مرد ها نباید تعجب کرد ....

به فرض پیامت هم زسیده باشه جدی نمی دونید  که صدا چقدر با یه متن کوتاه متفاوته؟!

بعد هم خودشون رو ....

اگه عصری منم زنگ نمی زدم لابد مقصر بودم

نگفتم اصل ماجرا اینه که آقا دلشون گرفته بود (دل من که حبسم اونم از نوع خانگی که نگرفته !)رفتیم حرم شهدا و بعدش برن بدرقه بچه ها که راهی جنوب بودن

بدو بدو آقا هم طلبیده شدن جنوب.....!!!!!

بماند که اون شب چه ها که نشد....

برا راضی کردن منم که گفتم میترسم تو این جاده بری و بیای دل شوره میگیرم تو این شرایط برام خوب نیست

قرار شد 1 ساعت به 1 ساعت زنگ بزنه

حالا شما بیاین و پیدا کنید پرتقال فروش رو .....

رفت که بره به سلامت ....

عجب 1 ساعت به 1 ساعت زنگ زد ها نذاشت اصلا بخوابم !!!!شب و روز !!!!

تازه بهش هم میگم چرا زنگ نزدی بگی داری میری منطقه و آنتن نداری ؟ آقا می فرمایند کلی اس ام اس دادن !!!اگه برا شما پیام هاش اومده برا منم اومده!

تازه شاهد هم داره مدرک داشتن

بی خیال این هم تقصیر خودمه که بیش از حد وابسته شدم و دل نگران بی خودی میشم ...خسته کننده

آخه کی میگه که این گیر دادن ها و منتظر بودن ها یعنی دوست داشتن؟

دوست داشتن یعنی بذاری کاری رو که  دوست داره بکنه و جایی رو که دوست داره بره .

بی خیال خودم هم نمی دونم چمه؟!

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » بی تاب ( پنج شنبه 91/11/26 :: ساعت 5:9 عصر )
»» بس کنید بذارید تموم بشه....

 

یکی بود یکی نبود ...

زیر گنبد کبود همون جایی که غیر از خدا هیچ کس نبود .....

یکی بود که برا خودش و بقیه کسی بود خلاصه طرف خیلی مبهم بود ما هم نفهمیدیم یکی بود ؟یا یکی نبود؟ اما فکر کنم همون یکی بود!

القصه در این روزگار عجیب و غریب اونی که برا خودش و بقیه کسی بود یواش یواش کسی نبود....

اون کس معتبر اعتبارش با چک های بی محل با رقم های مهر و محبت بیش از حد و اندازه زیر سوال رفت...

می خواست بسازه ...ولی ویرون کرد...

خودشو حسابی مقروض این و اون کرد وااااایشایدم بقیه رو مقروض خودش ...

توی این دنیای در اندر دشت که همه حواسشون به کلاه خودشون هم نیست! این یکی حواسش به خیلی از کلاها بود.تا جایی که دستش رو رو سر همه میذاشت

که کلاهشون رو باد نبره ....اصلا! ولی یک دفعه دیدیم کلاه خودش رو باد چی داداش برداشت و برد....وااااای

جونم براتون بگه  رفقا ازش دلگیر و غمین ؛ دشمنا شاد و خندون از این اتفاق شوم ....

که شاید بشه بگی جادوگری سحری خوند جادویی کرد بین اون و دیگرون.....

بله ...

از اون به بعد جدایی و نفاق شد کارشون این وسط هر کی اومد بین که میون داری کنه اثر نکرد یا خودش درگیر شد یا قهر کرد....یعنی چی؟

ما که هر دو طرف رو دوست داشتیم این وسط خواستیم که کاری بکنیم این همه حرف موثر که نبود !!!!پای ما رو هم به ما جرا کشوند ....

قصه ی غصه ای که تو دلامون انگار تمومی نداره....

هر چی مطلب بزنیم یا اگه پستی از این همه نامردمی و بدبختی توی این جامعه که داره بی فرهنگی مد روزش میشه  روی وبلاگ بذاریم یا اگه گلایه ای داشته باشیم.....

مدعی پیدا میشه که بللللله با ما بودی ؟؟؟؟تو خود فلان و فلان و فلانی.....ما ازت آتو داریم...

ما گردن هامون از مو هم باریک تره .....ای بابا دعوا دارین ؟!!!!!دست از این ادا اصولا بردارین تهوع‌آور

درس مگه ندارید شما ها کی گفته پاشید بیاد تو وبلاگها هی سرک تو مطلب های بچه ها ؟!!!!هی نظر پشت نظر

یا که تهدید که ما اجازه ی حرف نداریمتهوع‌آور از حساب کتاب که ما باک نداریم.....ما هم اشتباه کردیم ....بله .......

 اشتباه ما همون اعتمادیست که بر مردم دنیا کردیم....

ولی انگار نمی دونی شما هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد...

خلاصه تموم کنید حرف و سخن

بذارید این ماجرا تموم بشه......

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » بی تاب ( چهارشنبه 91/11/18 :: ساعت 3:47 عصر )
»» تهمت نزنید تقوا داشته باشید کار کردن برای شهدا پیش کش

خدا به همه ی ما رحم کند

شنیده ها را دیدیم ....

فتنه آخر الزمان فتنه منافقان به ظاهر مذهبی است .......

آنهایی که یا واقعا از روی جهل دست به این تفرقه افکنی ها میزنند و یا اینکه نفاق در خونشان می جوشد .

خدا به همه ی ما رحم کند

سال 88 بود حاج پناهیان در جلسه ای تقریبا خصوصی به ما هشدار دادند که فتنه بعدی فتنه ی کسانی است که علم امام حسین بر دوش دارند و برای شهدا سینه میزنند

با خودم می گفتم مگر میشود ؟!اما به چشم دیدم که میشود

وقتی در کوچه پس کوچه های این شهر راه میروری انتظار داری 4 نفر پیدا بشوند و امر به معروف کنند ولی ....

اگر هم بخواهی خودت امر به معروفی کنی و یا نهی از منکری بهترین حالتش این است که همین بچه مذهبی های ظاهری میگویند که دنبال دردسر نگرد و اگر بخواهی بد ترین حالتش را ببینی که ....

بلایی به سرت بیاورند که به غلط کردن بیافتی ....

خلاصه این که تقوا شان شده تقوای من در حد نمره صفر هم نیست .....

تهمت تا دلتان بخواهد به هم و به دیگران جلو و پشت سر ....

غیبت هم نقل مجلس هاست ...

شهدا چه انتظاری داشته باشند از شما ؟و از ما !؟

همین 5 شنبه گذشته در یکی از کوچه های محله مان یک پارتی اساسی برگذار شد و دختر و پسر مست و لایعقل

با سر و صدای فراوان که همه را شاکی میکرد می امدند و می رفتند

هیچ کسی هم پیدا نشد بگوید مگر این مملکت بی صاحاب است ...

البته که بی صاحاب شده لامذهب ...

10 مرتبه با 110 تماس گرفتیم و شکایت کردیم خدا رو شکر که نیومدن خود ما رو بگیرن چرا مزاحم تلفنی 110 شدیم !!!!

بعد از یک ساعت جنابان پلیس پیداشون شده پرسیدن تموم شد؟

چواب شنیدن آخرشه !!!

گفتن زود باشید ....

خوب وقتی اونی که مسئولیت داره اینجوری عمل میکنه ....از چند تا بچه به ظاهر مذهبی چه انتظاری داشته باشیم؟؟؟

خدایا ظهور مولامون صاحب الزمان رو هرچه سریعتر برسان.

 

توجه توجه !

سلام
جالبه آخه ما دیگه جرات نداریم تو وبلاگمون حتی کوچکترین درد دلی هم بکنیم که فوری میان و وصلش میکنن به یه ماجرای قدیمی ....و به خودشون میخرن...
خدا خودش رحم کنه !!!
خلاصه که از هرگونه گوشه و کنایه ای که ملت از این پست برداشت کردن و میکنن برائت میجویم من صرفا یک درد دل کردم و ماجراش هم اصلا ربطی به دوستان قدیم نداره



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » بی تاب ( دوشنبه 91/11/16 :: ساعت 5:45 عصر )
»» شهدا شرمنده ایم.... که این طور جواب خون هاتون رو ....

از همین حالا دلم برا اردو های جنوب تنگ شده برای اون حال و هوای غریب هویزه و شب هایی که تا دیر وقت کنار قبر های مطهر شهدا ....می نشستیم

دلم برای اشک های بار اولی ها تنگه ...

برا گرمای طاقت فرسای فکه ....برا غش کردن ها و گرما زدگی ها ی بچه ها ...برا آب آبلیمو دادن ها ....

دلم داره می ترکه تنگه شلمچه و غروب های اروند کناره ....

میسوزه برا غروب های طلاییه ....

برای ....

همیشه این سفر ها سرشار از خاطرات شیرین و تلخه ...

خاطراتی که عمرت رو کفایت میکنه ....

ولی این طور که معلومه امسال با این وضعیت .........که پیش اومده نتونم همسفر راهیان کربلای بچه های دانشگاه باشم گریه‌آور

این بیش از همه داره منو آزار میده ...همیشه منتظر بودم تا عید تموم شه بشه 17 و 18 فروردین و بزنیم بریم جنوب ...

اونجایی که بهش تعلق داریم ...

و قدم رو خاک هایی بذارم که با خون دایی عزیزم و پسر خاله های جوونم خیس شدن ....

خاکی رو که پدر شوهرم  اونجا به قافله امام حسین پیوست  ببوسم

پدری که همه از مهربونی و خوبی اش تعریف میکنن و حتی پسرش موفق نشده درک کنه این همه محبت و مهربونی پدر رو ....

امروز تازه یه عده به ظاهر سینه چاک شهدا بدون اینکه بدونن با بچه یکی از همون شهدا طرفن میزنن و شیشه ی دلی رو که بلوری ترین شیشه دنیاست و محبت شهدا پرش کرده این طور بی رحمانه میشکنن....البته من میگم نمی دونن که وای به روزی که بدونن و ....

و امروز ما ها چه طوری داریم جواب اون خون ها رو میدیم ؟

پدرم همیشه وقتی از پسر ک جونی که هم سن و سال حالای ما بوده تعریف میکنه مثل بارون بهاری اشک میریزه

پسرکی که شکمش با گلوله ها دریده شده بوده و خودش رو می کشونده رو میدون مین تا دوستاش از روش رد شن و ....

ما چه طوری فردا قراره با اینها روبه رو بشیم ؟؟؟

به خدا شرمنده ایم و